درد دلی عاشقانه ¡
مقدمه
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
شروع صحبت عاشق به نام جانان است
ولی یقین سخن از او بدون پایان است
چه گویم از می عشقش که مست مستم کرد
به دوره ای که مصائب نصیب مستان است
ولی چه غم که نفهمم به حال مستی درد
که این شراب گوارا علاج و درمان است
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آخرین تغییرات:
توسطحسین مفیدی فر
نسخه چاپی شعر
دلبری دارم که چون نورش بر این عالم دمید
جلوه رفت از پرتوش از هر چه یزدان آفرید
در حقیقت در قیاسش ماه تابان بی فروغ
از نگاهش می رسد هر لحظه خورشیدی جدید
روی او تابنده باشد خوشتر از خورشید و ماه
از ازل دل در مدارش دائم از عشقش دوید
سرعت دل در مدارش خود بیان از عشق ماست
آید از هر گردشی بر دل نشاط روز عید
گوشه ی چشمی مرا کافی از آن دریای ناز
مثل مروارید چشمش کی به دریا شد پدید؟
راهی دریای عشقم در مسیری با صفا
رود جاری در مسیرش کی زمانی آرمید؟
کمترین نقصی نباید در چنین راهی بود
هر شیار و زائدی هم احتیاجی در کلید
در سحرگاهی چنین فرخنده بنگر ای امید
می دهد خورشید عالم راه دریا را نوید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
برگرفته از کتاب پرتوی از عشق
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دیدگاه و پیام شما